پارسال به کفشهایم قول داده بودم که آنها را به تماشای باغ واژه ها ببرم. هر وقت بهار می آید دلم مثل روزهای ابری گیلان میگیرد در مهی سنگین به دنبال انگشتهایم میگردم .هر وقت تو می آیی اتاقم ساکت روبه روی تو میشیند. مدادم شاعر میشود.پس خلوتم را نشکن.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:34  توسط مهدی سلوکی
|
دلم
گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم
شیشه
قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین
تلنگری می شکند
می خواهم فریاد بزنم ولی
واژه ای نمی یابم
که عمق دردم را در فریاد
منعکس کنم
فریادی در اوج سکوت که
همیشه برای خودم سر داده ام
دلم به درد می اید وقتی
سر نوشت را به نظاره می نشینم
کاش می شد سرنوشت را با
ان روزها شیرینم
عجین کرد
بغض کهنه ای گلویم را
آزارد
نفرین به بودن وقتی با
درد همراست
ای کاش باز هم کسی
اشکهایم را نبیند
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:42  توسط مهدی سلوکی
|
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه
گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که
از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریزو پی در پی
دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته
را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:37  توسط مهدی سلوکی
|
هم سفر!
در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد- بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند. خواهش می کنم!
مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی!
مخواه
که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه
من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد!
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی.
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است...
عزیز من!..
...دو
نفر که سخت و بی حساب عاشق هم اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده
است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی، قله ی علم کوه
، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند...
اگر چنین حالتی پیش
بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست. عشق، از
خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به
دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من!
اگر
زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت
مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را
کامل کنیم نه ناپدید... بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد
اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی
برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل...
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست...
بیا بحث کنیم! بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم! بیا کلنجار برویم! اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم...
بیا
حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا
که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی
و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم
بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته
باشیم...
عزیز من! بیا متفاوت باشیم ...
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 7:56  توسط مهدی سلوکی
|
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواش تر برو, من مي ترسم.
مرد جوان: نه, اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان: خواهش ميکنم, من خيلي مي ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول بايد بگي که دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم, حالا ميشه يواش تر بروني.
مرد جوان: منو محکم بگير.
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري.
مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر خودت بذاري. آخه نميتونم راحت برونم. اذيتم ميکنه...
روز
بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان
حادثه آفريد. در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد, يکي
از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.
...
مرد جوان از خالي
شدن ترمز آگاهي يافته بود. پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي
کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از
زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 7:53  توسط مهدی سلوکی
|
مردی صبح زود از
خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی
خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند
شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره
راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او
دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست
داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به
مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان
را روشن کنم.. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را
به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ
بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم
از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار
دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که
چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من
شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح
می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین
خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به
راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم
باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد،
بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد
خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما
بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من
سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه اخلاقی داستان:
کار
خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید
چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار
خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی
نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید. اگر ارسال
این پیام شما را به زحمت می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد، پس آن کار
را نکنید. اما پاداش آن را که زیاد است نخواهید گرفت. آیا آسان نیست که
فقط کلید "ارسال" را فشار دهید و این پاداش را دریافت کنید؟
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 7:52  توسط مهدی سلوکی
|
دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت
دختر:آروم تر من ميترسم
پسر:نه داره خوش ميگذره
دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه
پسر:پس بگو دوستم داري
دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر
پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)
پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه
و.....
روزنامه
هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت
کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود
که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما
نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش
داره(براي اخرين بار)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 10:45  توسط مهدی سلوکی
|
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد
جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و
همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون
ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير
مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و
ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد
اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين
آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي
همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي
عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد
خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب
را دارد؟
مرد جوان به
پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من
مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت:
درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو
عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من
بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما
چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها
بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من
ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور
عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي
عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه
زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي
هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير
مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به
پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و
بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 10:44  توسط مهدی سلوکی
|
هميشه از نگاه تو با تو عبور ميكنم
از اينكه عاشق توام حس غرور ميكنم دوباره با سلام تو تازهي تازه ميشوم
با نفس سادهي تو غرق ترانه مي شوم با تو ستاره ميشوماز سايههاي ملتهب هميشه ميگريختم
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره مي شومناجي شوكران من، با دل عاشقم بمان
به حرمت حضور تو چون تو يگانه ميشوم
با تو ستاره ميشوم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 11:41  توسط مهدی سلوکی
|
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .هیچ کس اونو نمی دید .همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .....شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
با همون مانتوی سفید
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .از شادی دختر لذت می برد .و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط یه بار دیگه
دیدن اون دختر بود .
یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل همیشه
فقط برای اون زد
اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید
پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد .
احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 13:31  توسط مهدی سلوکی
|